کباب حسینی را سرچ کردم، تا قبل اینکه موقع شام بشه و سر یک غذای بی رنگ و لعاب و بی مزه  عزا بگیرم، یکم درست ترش کنم!

رب گوجه و قره قروت آماده کردم و دادم روی گوشتها ! دلم می خواد گوشت اقلا ده ساعت رو آتش باشه که همچین باباش در بیاد، اشاره بهش می کنی تار و پودش از هم سوا بشه!

مرغ هم همینطوره! یادمه ماموریت که می رفتیم با اینکه از چلو کباب خیلی خوشم میومد اما، از ترس آشغال گوشتهای بین راهی، همیشه مرغ سفارش می دادم. بعد اینها نه که غذاشون روزها و روزها و روزها هی گرم می شه سر دیگ، دیگه بابایی از مرغشون در اومده که اونسرش ناپیدا! نرم و مغز پخت می شه ها! آدم حال میاد!

کلا اگه خونه بودم از این مدلی ها بودم که شام شب را سر صبح بار می ذاشتم! بپزه تا خاصیتش در آد!

اینم الان بوش در اومد تازه! بوی رب گوجه اگه بخوام متبادر به ذهن بشه

امروز تربچه همه اش از هنرآشپزی شب قبلش گفت! یک گل کلم را طبق دستوری که خودمون بهش دادیم درست کرده بود، بابای صاحب بچه را در آورد از بس حرفشو زد! آخری گفتم باور کنید تو اتاق خانومها هم اینقدر بجث غذا نمی کنند که ماها! دیدم همه متفق القول بودند که خب اونها  غذا نمی پزند که! سر راه از این ببر بیرونها می خرند، شوهره هم که شب میاد!

نمی دونم والله!

خبر دارم بعضی ها صبح زود شروع می کنند به ناهار درست کردن، که وقتی می رن سر کار زیرشو خاموش می کنند ها! تا بیاد یخ کنه ظهر شده برگشته اند نامردها! اما من حالشو ندارم