روزگار عجیبی است نازنین!
به جان خودم!
حرف شد، با زن همسایه، می گه فلانی از وقتی منو گرفت خطمو عوض کرد!
میگم چرا؟
میگه خب من قبلش شیطونی می کردم، کلللللا گفت نمی خوام با دوست و رفیقات باشی دیگه. به کل خطمو عوض کرد همه را گم کردم!
آخی! طفلک!
طفلک زنه؟
نه!
طفلک آقاهه که فکر می کنه زن را می شه کنترل کرد!
عمممممممممممرا !
شاعر می گه پری رو تاب مستوری ندارد
در ار بندی، ز روزن سر بر آرد!
ما به شدّت در جامعه ای زن سالار داریم زیست می کنیم هرچند وارونه به چشممون بیاد و فکر کنیم که مرد سالاری است.
همکارمون آقا، رفته تو صف بانک، بیست دقیقه نشسته ملت را تماشا کرده. می گه فلانی، همکار خانوممون، اومد از در بانک داخل یکراست رفت جلوی باجه سلام و عشوه از طرف پرسیده فلان کار را دارم بشینم تو نوبت؟ صندوقدار خاک بر سر بهش گفته نه خانوم بفرما الان انجام می دم برات! و گرفته و انجام داده و ایشون عین یابو، لبخند زنان، به ریش همه خندیده اومده شرکت!
تک به تک به فعل خانوم معترض شدیم، الان، نتیجه این که با همه مون قهر کرد!!!
یعنی اگه بگی یک سر سوزن فهمید که چی میگیم نفهمید! می گه زرنگ بودم کردم بقیه هم بکنند! حالا دو قورت و نیمشم باقیه نه سلام می کنه نه جواب سلام می ده!
به احمدآقا گفتم دفعه دیگه کار با این یابو داشتی می ری پیشش! نبینم دیگه صداش کنی بیاد اینجا!
بزمجّه بی فرهنگ