عشق می کنم با آبادیمون !

عکسها رو دیدید کانال تلگرام؟ حیاط خونه ،تو پاییز، برگهای زرد درختهای گردو، زمین خیس، یک سرمایی در پس زمینه، اذیتت نمی کنه اما بهت هم رو نمی ده! فعلا یک حضور پر ابهّت را فقط به رخ می کشه...

لباس پوشیدم و پیاده رفتم میوه بخرم. رفتم که تو بارون قدم بزنم. تو شهری که زادگاهمه، دوستش دارم و احساس آرامش می کنم داخلش...

مغازه دارهایی که با هر کدومشون یک کل کلی کرده ام! به قصابی سلام کردم. همون که بهم گوشت نمی فروشه! هربار می رم می گه گوشته یکم چرب است، منم می گم نمی خوام! درواقع می خواد بهم بگه که گوشت تمیز صافی بهم نمی ده، منم می گم نمی خوام! امشب به میوه فروشه گفتم سیب چند، گفت 7500. یک مشت سیب پلاسیده! بهش می گم امروز هم که تعطیل نبوده گرون می دی. شرمنده می شه، شروع می کنه قسم و آیه که همه چیز گرونه...  راست می گه، تقصیر این نیست، مغازه بعدی سیب بهتری را می ده 8500 تومن! اصلا معلوم نیست چه خبره! تو پروژه هامون یک موقع یک کاری با بولدوزر داشتیم، مثلا یکی دو ساعت باید کار می کرد، با هرمدل که حساب می کردی کارمزدش نباید به ده میلیون تومن می رسید. رفته بودند به طرف گفته بودند که بیا این کار را برامون بکن. گفته بود نود میلیون کارمزدشه!

پرسیده بودند که آخه چرا این قیمت، اینجا اینقدر کار داره کرایه بولدوزر ساعتی اینقدره اینم اضافه اونم انعام فلان، نود تومن نمی شه که

طرف گفته بود ببین، راست می گی، اما من یک مشکلی دارم نود میلیون لازم دارم! این کار شما نود میلیون قیمتشه!

حالا من فکر می کنم که این حکایت سیب هم همینطوره. یکی از باغدارها یکم خرج جلو پاش افتاده، کشیده بالا!

ایکاش باغدار می خورد این پولها را. تمامش تو جیب واسطه است...