کارگری
یک گوشه کنار بخاری نشسته ام و پتوی راه راهی را روی پایم انداخته ام، از گابریل گارسیا مارکز به بعدی، بعدی ، بعدی...
زیراکسی دانشگاه شیراز وقتی یک جزوه را می ذاشت تو دستگاهش و سه سوته از اونور سه نسخه تکثیر شده اش را بر می داشت، همیشه می گفت الله اکبر! ببین حوزه چه کرده است!
حالا خدایی هم باید تبارک الله گفت به بازدهی اینهمه بودجه که در کسری از ثانیه عصاره کتابهایی که ثمره زندگی خیلی ها بوده را می تونی ببینی و بخونی و بشنوی...
بوی آش رشته به هواست. مامان عدسی گذاشته و آش. یکی اش برای اینکه من ببرم یک مقدار.
می خوام بلند بشم و برم خونه اخوی. گویا امروز دیگه چاره ای نیست جز زور زدن به یک آبگرمکن مخزنی سنگین که سوراخ شده و باید جایگزین بشه . خیلی سنگین اند. امیدوارم ناقص نشیم فقط.
خدایی، چرا هیچ فکر نمی کنند که من اگه مشکلی برام پیش بیاد، خودمم و خودم، تو اون تنهایی کی قراره زیرمو بگیره؟ من باشم هیچوقت از کسی انجام کاری را نمی خوام!
بهرحال اما، برم و بیام. وگرنه این کار همینطور فکرش بر من مستولی است و روزمو خراب می کنه.