حرف شد، یک چیزی را خیلی با شعف تعریف می کرد. می گفت دیروز که من اومده ام از پیششون، طبق معمول همه گرفته اند خوابیده اند و روز که رد شده بیدار شده اند، نون گیرشون نیومده! کلی خیابون را رفته اند تا بالاخره یکی نون داشته چندتا ازش می خرند.! خیلی دلش خنک شده بود! می دونید، من می بینم اینها از باباشون چطور استفاده می کنند! نقش کیف پول، تاکسی تلفنی، حمّال، خدماتی، هر چیزی که فکر کنی بجز یک آدمی که باید مراقب اونم بود. مثلا دختره درس نمی خونه، اصلا دغدغه نداره ،می گه دانشگاه آزاد! منو کتک بزنی و این حرف و این استراتژی رو بهم نگی، راحت ترم! شما فرض کن بابات این سختی را به خودش می خره که هر روز تو رو هم ببره تو در مدرسه ات پیاده کنه. توی بچه بزرگ را. بعد تو بجای اینکه بفهمی، تازه دیر هم بیدار بشی، نق نق هم بکنی، حرص هم بدی ! این آخر بی شعوری است به نظرم. بهرحال، دیروز، یک چشمه نبودن بابا به چشمشون اومده بود که شب بی نون مونده بودند و علی رغم اینکه سختی تمام این کارها را به خودش خریده و کلا نقش را پذیرفته که باید برای راحتی زن و بچه اش سختی بکشه اما، یک دیشب، دلش خنک شده بود!
من هم البته!