یکّم آذر
تاریک شده دیگه. و کل روز کسی از ما خبری نه داشت،
نه گرفت!!!
پسون فردا که رفتم با غلامعلیان، نگید اشتباه کردی و الخ و دولخ ها! من دیگه رو آورده ام به رفیق ناباب! هرچی می خواد بشه!
عرض کنم حضورتون که، هنوز که رو نیاورده ام راستش، تهدید بود فقط . غلامعلیان هم دوست فهیمه است، آقا! نظرات نابی داره و فکر می کنم اگه باهاش هم کلام بشم بشه مفصل بحث طلبگی کنیم و انرژی هامون ساب بره یکم.
امروز صبح، با اجازتون پا شدم دوشی و صبحانه ای و بساطی، سمت آبادی. سر راه البته یکی دوجا هم سر زدم، از جمله یک گواهی سو پیشینه گفتم برام صادر کنند. ضرر که نداره! هم اینکه ببینیم اگه چیزی رو پرونده داریم معلوم بشه، هم اگه نداریم، یک گواهی داشته باشیم که آقای فلانی تا سنّ فلان دست از پا خطا نکرد که هیچ، هیچ گهی هم نخورد! اینم مهر و امضا دولت!
دفتر پیشخوان، کلا خلوت بود. یک عالمه کارمند منتظر بودند پاسپورت صادر کنند، گواهی کنند، و الخ! خیلی خوب بود. یادم افتاد افاغنه عزیز اوراق شناسایی نداشتند تا همین چندی قبل. دل آدم می سوخت
خلاصه. بعدش رفتیم دنبال سه میلیون و ششصد هزار تومن پول بی زبون که باهاش احسان کرده بودیم، گفتند نداریم پس بدیم! ما هم اومدیم!
تو راه، کلی خندیدم راستش. دیدید عکسی که تو تلگرام گذاشتم را؟ کروکی تصادف خانوم دکتر بعد از این! ماجرا اینه که طرف می ره تو میدون می خواسته دور بزنه، یک بابایی سمت چپ ایشونو تو همون میدون پر می کنه. می ره جلوتر جوری که تقریبا لاستیک عقب اون ماشین، به محاذات لاستیک جلوی ماشین خانوم قرار می گیره. بعد ماشین جلویی خانوم یا کند می ره یا ترمز می کنه، ایشون ب جای اینکه ترمز بفرماد، زارپی فرمون می ده سمت چپ و می زنه گلگیر عقب ماشین مجاور را له می کنه.
بعد از اونجا که می گن آدم هرچی ندونه راحت تره، می ره جلو می ایسته و پیاده می شه به دااااااد و فریاااااااااااد به طرف که چه خبرته این پنج شنبه صبحی مالیدی به من!
دقت کنید! تو تمام این اعتراض نابجا ،پنج شنبه صبحش خیلی نکته است! یعنی حالا اگه جمعه صبح مالیده بود، عیب نداشت. کلا پنج شنبه نباید مالید، مگه آخر شب به بعد. صبح نه.
حالا بعد کلا می بینی اون طفلک مقصر هم نبوده! این زده به اون، ولی طلبکاره!
یارو، می بینه با بد شرّی طرف شده، عذر می خواد و جونشو بر می داره الفرار !!!!
تو راه هی می گفتم بزنم تو کون یکی و پیاده بشم داااااااد و هوار که چیه این پنج شنبه ظهری فس فس می کنی!
نزدم.
با احتیاط اومدم و تا رسیدم یکسر رفتم دنبال کارهای اداری مرحوم ابوی، که انجام نشد، بعد دیگه برگشتیم جاتون تهی یک غذای خعععععععععلی خوشمزه و ساده و سالم به اسم کالاجوش مامان درست کرده بود، زدیم بر بدن.
کالاجوش، پیاز داغ و نعنا که درست کردید یک مشتی کشمش و گردو هم توش بریزید تاب بدید یکم سرخ بشه کشمشها، بعد روش آب کشک بریزید! بذارید تا بجوشه!
توی غذای آبکی حاصله، نون تلیت کنید!
اگه بدونی! اگه بدونی! می گن غذای ساربانهاست! قبلا هم مطمئنم تو وب گفته ام ازش. کشک و کشمش آفتابی و گردو و پیاز و نعنا داغ. تمام!
بعد ناهار پاشدیم با کارواش، تمااااااااااااام سوراخ سنبه های آشپزخونه را شستیم! مادرجان سوسک دیده بوده تو آشپزخونه، کل محتویاتشو ریخته بود بیرون، منتظر من که برم با جت آب تخم سوسک را بردارم گویا دوا افاقه نکرده بود. خلاصه، یک ساعتی شد، با شش تا سطل آب، سقف تا کف را شستیم براشون.
دیگه بعدش یکم نشستم و یک سر به مرحوم ابوی و عمو و مادربزرگ و پدربزرگها زدم و به تکه شهدای جنگ هم سر زدم، نمی دونم چرا براشون امروز جشن گرفته بودند. مارشی بود و سخنران و گل و گلاب و الخ. بندگان خدا، تمام مدت فقط تو ذهنم می چرخید که
دل بسی خون به کف آورد ولی دیده بریخت
الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود!
سوره حجر آیه 21 بود گمونم، راجع به رزق و روزی و اینها بود. انگار نمی شه کاری اش کرد. بعد باز باید بخونمش. کاش یکم زیاد می شد رزق من. حالا کار دوم را که از فردا شب شروع کنم انشاالله بهتر بشه اوضاعم.
تو مزارها یک بابایی نون پنیر سبزی آورده بود! بچه های یک خانومی هستند. دو تا پسر بزرگ جوان. باباشون زن گرفت فی الفور و اینها با لباس نو میان سر قبر مادرشون. خوبه بزرگند وگرنه دلم می سوخت. امروز حلوای هویج هم دیدم ولی صرفا دیدم. یکی دو تا شکلات هم به زور بهم دادند. آقا رنگارنگ می دن سر مزار! فکر کن! رنگارنگ!!! عجب مرده پرستهایی هستیم به قران.
اومدم رفتم شیر خریدم که ماست درست کنیم واسه هفته بعد و الان
چرتم میاد راستش!