علیصدر
تبادل نمی شه با خیلی ها
با بعضی ها منتهی میشه
مسخره اش اینه که اونهایی که پولی ممکنه توش باشه، مثل مال همسایه ها، تبادل نشده است!
مهم نیست. به قول یکی رفقا که خیلی سال است انگار مترصد نشسته تا حال من گرفته بشه در کوران روزگار، فقط باید صبر کرد و دید!
ما هم صبر جمیل پیشه می کنیم، خیر است انشاالله.
عرض کنم که ما صبح بیدار شدیم رفتیم صبحانه بخوریم دیدیم مادر گرامی بساط آب و تاید ردیف کرده و داره کاشی می سابه !
می گم چی شده باز؟
می گه هنوز نمرده اند ، نمی دونم چندتا دیگه سوسک نیمه جون دیدم، اینها دوباره جون بگیرند بیچاره می شیم بازم.
هیچی دیگه،
مجدد کارواش را ردیف کردیم و اینبار با آب جوش، دوباره سقف تا کف آشپزخونه را با جت آب داغ شستیم!
حتی شیشه ها و زه بیخشونو با وجودی که ممکن بود کلا بشکنند! نشکست خدا رو شکر منتهی، بعد که رفتم کارواش رو بذارم زیرزمین، صدای غار علیصدر می اومد! چک ، چک ، چک!
تازگی ها رفتید علیصدر؟
یادمه بچه بودم رفتم. سوار قایق شدیم،
بعد یک عکس بزررررررررررررررگ از امام رویت شد.
اون سمت از حضرت آقا.
آدم تو عالم بچگی اش فکر می کرد مگه غار هم مال این بزرگوارهاست که عکسشونو زدن به دیوارش؟
اونم به اون بزرگی؟
دیدی می رید خونه کسی، عکس مثلا بزرگ خاندانشون تو هال است،
بچه ها تو راهرو،
مامان باباهه هم تو اتاق خواب؟!
هوممممم!
چرا تو خونه من هیچ قاب عکسی نیست به دیوار؟!
حتی ساعت دیواری هم ندارم چه برسه به قاب!
اونوقت چرا؟!
به یکی رفقای تهران زی سفارش لوستر دادم، از بد حادثه پاش رفت تو سوراخ پل فلزی روی جوب آب، هی رفت رفت رفت، کف پاش نرسید به کف جوب، تا بالاخره کلفتی زانوش گیر کرد به فلز و ، از فرو رفتن بیشتر نگهشون داشت!
خعععععععلی دردناکه! تصور کردید؟
عکس پاشو من دیدم، یک بادمجون تجسم کنید، که قبلا تراش ساقی داشته اما الان چاقال شده و هیچ جذابیت سکسی ای هم نداشت، ولی دل آدم قنج می رفت از دیدنش، یک جورایی چندش نه ها، انگاری بگی پای خودت داره این بلا سرش میاد! ویییییی!
بهرحال. نشد هم بریم عیادتشون. خیلی رومون سیاه. بخاطر کار من نرفته بودش ها! شایدم رفته بود. منتهی، چیزی نگفت. فقط گفت ببخشید چلاق شدیم با این اوصاف، الان هم لنگش هواست نمی تونه بره سر کار.
بگذریم.
دیگه به یمن زیرزمین که داشت آب می داد، فکر کنم پروژه سوسک کشون به اتمام رسید.
حالا بعد می خوام با مامان برم جمعه بازار، میوه بخریم! مکرر نمی کنم که دوست دارم این پهن شدن بی نظم میوه و ازدحام مشتری را!
هنوز میوه می تونیم بخریم، گرچه واقعا ملموس است برام فقیر شدنم ...
دیروز تو کتابفروشی طرف یک چند قلم فاکتور کرد، شد چهارصد و اندی هزار! دهنم از تعجب باز مونده بود. دیگه یک مشت چسب و برچسب و مداد تراش،
خاک بر سر حسن و اعوان و انصار و حتی دشمنهاش که اینه روزگار.
نرمش کن بابا جان! حتما نباید تحمل کنی تا بشکنه، فرو بشه به یک جا! شده تخته را بخوای بشکنی، تا یکجایی نرمش می کنه تا می شه منتهی، وقتی شکست، از کارد سلاخی خطرناکتره! لبه نا منظم تیز. اگه یک تکه اش تازه پرت نشه و داغون نکنه ملت را.
بگذریم باز...