شماره یک عزیز دلی را به کل از گوشی ام پاک کنم.
فکر می کنم اینجوری بهتر بتونم جایی که نمی خوانم، نباشم. زندگی خودشه، اختیارشو داره.
بعد، عکسهای تلگرام یکی دیگه را وقتی می بینم، حس می کنم اتفاق بدی افتاده. آدمی که نه خدا می شناخت نه پیغمبر، وقتی عکس پشت عکس می ذاره و متوسل می شه، پیداست یک جایی، کار از دست بیرون شده. این یکی رو، جرات نمی کنم بپرسم چیه ماجرا. احساس علقه ای دارم که نمی ذاره بی تفاوت باشم، یا کم دلم خراشیده بشه. اینو هم، واسه اینکه خودمو اذیت نکنم، از تلگرام حذف می کنم.
دیگه کی؟
سالهایی که گذشت، خیلی آموزنده بود. آدمها، خیلی عوض شدند. معیارها، خیلی چرخید، رفتارها حس ها، به قول شاعر، دوستت دارم ها، آه چه بی رنگند! خیلی چیزها رنگ باخت و البته که بعضی چیزها هم ثبات قدم خوبی داشت. آموزنده است زندگی. منتهی، کاش دیپلممونو می داد، مرخّص می فرمود!
رفیقمون دو تا ماشین ثبت نام کرد. هفته قبل یکی اش در اومد، زنگش زدند و قیمت همون قبل بهش گفتند، حدود شصت میلیون تومن سود کرد.
پنجشنبه گویا اون یکی ماشین نوبت تحویلش شده، یک بخشنامه جدید زده اند و حدود 15 تا 20 میلیون، گرونتر از توافق باهاش حساب می کنند. امروز، انگار مادرش مرده بود! می گه تصور کن دست کنند تو جیبت 15 میلیون پول بردارند، ناراحت نمی شی؟
گفتم نگاه، هفته قبل 60 تا گذاشتند این هفته 15 تاشو برداشتند اونو نمی بینه، این داره دقّش می ده!
آدمیزاد، حال عجیبی است! ضرر تلخ است، طمع زیاد! و برای کی اینهمه ؟