جناب آبجی خانوم دوستان!
سالهاست
راه دور.
کمابیش با خانواده اش هم آشنام. گاهی شده از هرکدوم یک چیزی گفته است. در این میان، یک خواهر بزرگتری داره که به غایت خودش دوستش داره و منم، حسب تعریفهای ایشون، کلی ارادت پیدا کرده ام بهش.
مدتها بود می گفتم بهش منو با ایشون آشنا کن منتهی، امان از این مصلحت سنجی ها! گمونم شد دو سال! بالاخره دیدم امروز گفت آدرس وبلاگمو بهش داده و بهش گفته که این آقایی که من باشم، دوست دارم با اوشون آشنا بشم.
بعید است که بیاد
و اگه بیاد بعید است که آشنایی بده
منتهی،
دلم می خواست با این پست، اختصاصی بهشون سلام کنم و بگم ارادت بسیار. وصف کمالات شما را دورادور زیاد شنیده ایم از آبجی. انشاالله پایدار باشید مدام.
توضیح اینکه ایشون متاهل هستند و لذا بیخود تو مغز پوکتون دومینو نچینید. اونقدر که از مجردات ناهمواری و ناپختگی و حرکات محیر العقول رویت شده، آدم می گه صد رحمت به مجرّبات! باز پخته ترند و جسارت به کسی نباشه، آدم حسابی تر
حالا سرکار جناب آبجی اگه اومدی و اینو دیدی و صلاح دیدی که اعلام حضور کنی، خوشحال می شیم. یادداشت بذار.
یادم افتاد به نکبت ،من و هیچّی دیگه! به اوشونم حس خوبی داشتم. فکر می کردم آدم حسابی باشه منتهی، نفهمیدم چرا ،خر گازش گرفت، ییهو همه عقد اخوّت را زد به هم. حالا هم که رفته زاییده پسر! ممّد تقی آقا، یا همچین چیزی. یادم نمیاد.