سررسید
بارون را نگاه کردن و لذت بردن !
خدایا این خوشی ها را از ما نگیر!
در تدارک صبحانه بودم که دیدم نصف زودپز عدسی از شب قبل مونده است. کناره هاش روغن بسته بود! چربی طبیعی مغزه ای که انداخته بودم. یک ظرف کوچیکتر شستم که بریزم تو ظرف بذارم یخچال، دیدم چی از این بهتر! داغش کردم واسه صبحانه! نصفشو اول داغ کردم، دیدم بح بح! با اجازتون نصف دیگه را هم زدم بر بدن! خیییییییییییلی باحال شده بود این سر صبحی. نمک نداشت دیشب. و اون آبلیمو که یکی رفقا گفت به مذاقم خوش نیومد.
گمونم تو پست قبل گفتم، چونه ام می خاره! بعد یکم آدم دلخور می شه که ببینم جاهایی که می خاره، یک گاهی کونشه، گاهی چونه اش! خب اینها آخه شبیه است اصلا؟! این درسته به نظر شما هم؟ نمی فهمم چشه. هیچ علائمی هم نداره، شاید حس کنم یکم دانسیته ریشش کم شده باشه. شایدم به چشمم میاد اینطور شده. ولی من که استرسی نداشتم. بعدشم چرا اون زیر حالا ؟ معمولا رو گونه های مردها لکه های کچلی ناشی از استرس دیده می شه.
بگذریم. می خارونیمش فعلا. دو تا لب داغ و کلفت و بادکش مانند می خواد که یک چرب لب یا ماتیک مفصلی را بماله بهش، بلکه خوب بشه!
آقا دارو سراغ نداره کسی؟ لازمه هاااااا
دنبال دو تا پرداخت می گردم توی سر رسیدهای سالهای قبل. مطمئنم نوشته ام ولی نمی تونم پیداش کنم. 5 میلیون تومن.
دیگه رفتم سر رسیدهای خیلی قدیمی را هم آوردم. تو سر رسید سال 84، یک لیست شونزده نفره هست! می دونید کی اند؟
لیست آدمهایی که اون سال تا اون زمان، که نمی دونم ماه چندمش بوده، خواستگاریشون رفته بودم!
شونزده نفر، سال 84. یادمه چند سال بکوب دنبال گشتم و خب، هرکی هرچی خودش می پسندید پیشنهاد داد. سلیقه ما هم که افتضاح، هیچکسو نپسندیدیم از حضرات...
از انصاف دور نشیم، اون سالها، من دنبال آدمی می گشتم که شبیه باشه به کسی که عاشقش بودم یک زمان. می دونید، لحن صداش، ادب و تربیتش، شوخی هاش، قیافه اش، هنرهاش، اصلا یک چیزی بود که خودشم شبیه خودش نبود حتی!!! چون اینی که تو ذهن من بود کجا، خود واقعی خاکی اش کجا! منتهی، می خواستم دیگه. یادمه به یکی که شباهتهایی بهش داشت نزدیک شدم...
نگفته ام تا حالا...
دختر بی ادبی بود و گستاخ! و من از هیچی اینقدر نمی ترسم که از زن گستاخ ! زنی که چشمشو ببنده و صداشو بالا ببره. چیزهایی بگه که اگه یک لحظه فکر کنه بازم قراره تو چشم این آدم نگاه کنه، هرگز نمی گه!
دو بار فکر می کنم تذکر دادم اینو. دقیقا همینو که حرفهایی می زنی که انگار مطمئنی دیگه هیچوقت طرفتو نخواهی دیدن! منتهی، تربیتش اونجوری بود. دست خودش نبود زیاد...
و روزگار!
روزگار هنوز درسشو کامل بهش نداده بود اون زمان! تیزی هایی داشت که یقین دارم سالهای بعد گرفته شد ازش منتهی، به کام دیگران!
خوشش باشه بهرحال.
ذکر مصیبت نشه آقا. بگذریم. یک چایی بذاریم و کارکنیم یک مقدار...