99
حسرت می خوره، که من با اینهمه مال و مکنت اینهمه که این لذت می بره ، نمی برم.
می پرسه ماجرا چیه که این خوشحال است اینقدر؟
وزیرپدرسوخته، می گه قربان این هنوز جزو نود و نه تایی ها نشده!
شاه می پرسه ماجرا چیه؟
می گه شما یک کیسه سکه بذار دم خونه اش، تو مسیرش که پیدا بکنه. توی کیسه هم نود و نه تا سکه بذار. معلومت می شه
شاه حرومزاده هم این کار را می کنه. خدمه بیچاره میرفته منزل که یک کیسه زر پیدا می کنه بر می داره و باز می کنه و می شماره و می بینه که نود و نه تاست! می گه حتما اشتباه کردم. مجدد می شماره، باز می شماره، هی اطراف را می گرده، می بینه که خیر! اینها یکدونه کم است! می گه عیب نداره، خودم یکی پیدا می کنم می ذارم روش که کامل بشه.
از فردا، دیگه هرکی خدمه مذکور را نگاه می کنه می بینه یک غمی داره، یک تلاش زیادی می کنه، دیگه اونقدر که قبلا می کرد خرج نمی کنه، یک گرفتاری ای به زندگیشه، شده عین بقیه!
آزمون که نتیجه می ده، وزیر توضیح می ده که این بابا تا دیروز دخل و خرجشو بالانس کرده بود، زندگیشو می کرد. از دیروز که 99 تا سکه پیدا کرد، رفت قاطی نود و نه تایی که که تمام هم و غمشونو می ذارند که 99 بشه صد! و دیگه این آدم را شادمان نمی بینی شما...
قصه ما به ته رسید، این همکار ما به سکه صدمش نرسید! مادر مرده چنان غمی گرفته که آدم رقّتش می گیره!