ضجّه
همسایه می گفت،
فلانجا که ساکن بوده، فلان آقای همسایه، تو تصادفی کل خاندانشو از دست می ده
می گفت وقتی می اومد خونه، کلید که می انداخت و تو می رفت،
در را که می بست
چنان ضجّه می زد که دل مرغهای آسمون به حالش کباب می شد!
حالا، گمان کنم از اینجا که رفت،
تو ساختمان بعدی، به همسایه اش بگه، یک جایی بودم،
طرف کلید که می انداخت،
در را که پشتش می بست،
...
من گریه نمی کنم
پایکوبی هم نمی کنم
یک گاهی اما،
هزااااااااااار بار،
یک آهنگی را گوش می دم!
+ نوشته شده در سه شنبه ششم آذر ۱۳۹۷ ساعت 19:34 توسط آرش
|