بحث می کنیم،

میگه تو هیچوقت دنبال پول نبودی. نه که دوست نداشته باشی، دنبالش ندویدی. به نظر من هم مهم همینه که آدم ولو از یک آهنگ لذت ببره، یک غذا به دلش بچسبه، یا یکی را داشته باشه که از حضور و وجودش حال کنه

بهش می گم نع!

اینها که می گی درسته منتهی تا زمانی که تنهایی. به محض اینکه خواستی با کسی کانکت بشی، وصلتی بکنی، پول از تمامش مهمتر می شه...

حالا نوبت اونه که بگه نع!

می گم ببین فرزند، شما فرض کن طرفت، زن، یا شوهری که کاندید ازدواجت هست، در مثال، یک مرغ است. خریدی، می خوای بخوری و لذّتشو ببره.

اگه "داشته باشی"، خیلی چیز، اگه ادویه داشته باشی، فر گاز داشته باشی،  هنر داشته باشی، اگه واسه تپوندن تو شکمش و تزئين دورش ،اگه واسه سرو کردنش بشقاب شیک داشته باشی، اگه هرچه بیشتر داشته باشی، اون لاشه مرغ، بیشتر بهت می چسبه! حال می ده! رو میاد!

حالا وقتی نداشته باشی، هرچقدر کمتر از هر کدوم داشته باشی، بوی گندش فقط اعصابتو خرد می کنه و لذّتی هم از داشتن یک لاشه مرغ نمی بری...

فکر می کنه

میگه قبوله

میگم ختم مقال! حالا دیگه از تراس بریم تو دفتر کار! سوختیم تو آفتاب!

دخول می کنیم

به فهیمه می گم عین زندانی ها که هر روز یک ساعت هواخوری دارند، ما هم از این چند دقیقه آفتاب گرفتن توی تراس و نگاه کردن به آدمهایی که ما را نمی بینند حال می کنیم!

فکر کنم یک خصلت خدایی است! اینکه نگاه کسی و چیزی کنی که تو رو نمی بینه اما تو بهش مشرفی! 

می دونید، پیش خودم حس می کنم به مراحل خطرناکی رسیده باشم! مرحله آخوندیسم! چیزی که هرچیزی را بخوام بتونم توجیه کنم! این، آدم را بر راه خودش استوار می کنه و علامتهایی که سمت و سوی دیگه را نشون میدن، می چرخونه و کم کم، ممکنه از راه، بیرون بیفته آدم...

تا می تونید پول جمع کنید! پول، اکسیر جوانی است! به هیچ وجه هم از دستش ندید!

دو سه روز قبل داشتم فکر می کردم در  مباحث مالی، به کدوم خانواده بیشتر رفته ام. مادری یا پدری. بقیه خواهر برادر ها به کدام...

می دونید، شبیه ترم به خصلت خانواده پدری...