شکست
به همه!
دیروز یک همکلاسی دوران دانشگاهمو دیدم. اومده بود دفتر ما
وقتی نگاهش کردم به نظرم رسید کلی چاق شده. گوشتهای بیخودی اضافه
دوتا بچه و زن و الخ داره. مدتهاست.
داشتم پیش خودم فکر می کردم که خب، گمونم من به اندازه این داغون نشده باشم. هنوز فکرم به ته نرسیده بود دیدم گفت، تو آسیاب چکار می کنی تو! چرا اینقدر موهات سفید شده!
دیدم به! اونم پیش خودش همین فکر را کرده در باره من و خب راست هم می گفت. اون ریشش از من سفیدتر بود که البته اونم به یمن ژیلت، پیدا نبود زیاد.
نظرم عوض شد. فکر می کنم اون بهتر از من مونده بود. تا نشسته بودیم هر کلامی ما گفتیم، زارپی یک بیتی خوند، یک داستان از کتابهای دبستان را رو کرد، یک مثل گفت،
باز خدا بیامرزه این یکی همکارمونو، یک دو سه تا شبه فحش ناموسی داد،
گفت اینجا ما اینجوری حرف می زنیم مهندس! هوا دستت باشه!
پاشدیم اومدیم از پیششون.