عصر، همچین خوابیدم، که بیدار شده بودم نمی دونستم صبح است یا عصر!

اینجور منگ منگ...

گوشت گذاشته ام بیرون کباب کنم.

راستی گفتم حلیمم خوشمزه شد؟

ناهار حلیم خوردم. همون دیشبی. نمی دونم چرا این غذاها مثل عدسی وقتی می مونه مزه می افته بهش! انگار داغ و داغش رو از مزه بردن...

حالشو ندارم باز با گوشت سر و کله بزنم. منتهی چه کنم، ماسک سیب زمینی و خوراک خوب و اگه همت کنم هم باید یکم ورزش کنم.

همت نمی کنم. این آخری را بعید می دونم.

 

از وقتی یکی رفقا گفت پوسته های گردو را توی منقل می ریزند، منقل منم پر شده از پوست تخمه و گردو! منتهی تو این سرما، کی بره کباب باد بزنه! حوصله داری ها! غنچه های نرگس چی؟ اگه گرمشون بشه و قهر کنند! اصلا ارزش داره اون کباب؟ نه به نظرم!