باید اعتراف کنم که یکی دو سه روزی می شه دارم فکر می کنم به اینکه در یک آدرس ناشناس تری بنویسم

جایی که آدرسش را به چندنفری که خودم می دونم بدم. اقلا بدونم کی پای منبر است به عوض اینکه اینجور لخت، روی سن عمومی زندگی ام را اکران کنم...

نمی دونم. شاید بکنم. هنوز اما حالشو ندارم!

هوای آبادی سرد شده است. 

فردا ولادت یکی از رفقاست، خانوم ،مجرد، در اقصی نقاط مملکت

یکی دیگه تازه داره می گه که نمی دونم مرض دو قطبی پیدا کرده است...

خانوم، مجرد، در اقصی نقاط مملکت

یک نفرشون شنبه عازم سفر درمانی است.

خانوم، مجرد، در اقصی نقاط مملکت

همین!

نه! یکی دیگه هم هست، 

خانوم، مجرد، در اقصی نقاط مملکت

که ازش یکم چیز یاد گرفتم، دقیقا دیشب!

دیگه از هیچکس هیچ خبری ندارم! 

راستی، سه شنبه که می رفتیم تهران، انگری برد یاد گرفتم!

اتوبوس مونیتور داشت و تو بخش بازیها، انگری برد هم بود. بازش که کردم، نمی دونستم حالا چکارش کنم. یکم اینور اونورش کردم و فهمیدم که چیه ماجرا، پنج شش مرحله راپیش رفتم. اتوبوس نمی ذاشت. یک گاهی یک تکانی می خورد که اصلا بجای شلیک به سمت راست، پرنده ناراحت را به سمت چپ پرت می کردم. مانیتور بود دیگه چه می فهمید که عمدا نبوده و دست انداز است. موقع برگشت متاسفانه مانیتور نداشت! همون تلویزیونی که داشت هم از بس ارتفاع صندلی ها زیاد بود، دیده نمی شد! آخه صندلی بیست بودم! من و همکارم. رئیس کل و رئیس جز صندلی 17 و 18، ردیف جلویی ما. 

25 ساعت باهاشون بودم، هرچه فکر کردم دست و دلم نرفت که با رئیس حرف بزنم. حاکم یک گاهی اونقدر به خودش مغرور می شه و فکر می کنه در دهر چو او یکی است و دیگر نیست، که آدم از دهن به دهن شدن باهاش کراهت داره حتی. هیچی نگفتم. 

آقا دلتون نخواد، الان گز خوردم! کلا هی به خودم می گفتم یادم باشه گز مظفری سر بزنم، الان ییهو باز هوس کردم، خوب شد تو خونه داشتیم! شیرینی ای نرم! دوست دارم. یادم باشه این هفته که میاد برم بخرم. کسی اگه گز خوب گیرش نمیاد تا براش بخرم. این یک محصول اصفهان پر بدک نیست هنوزم. با این وضع گرونی پسته، نمی دونم قیمت به کجا کشیده باشه! لاجرم گز هم دیگه نمی شه خورد راحت.

 

 یادم رفت اینو بگم. از احوال یکی دیگه از رفقا هم توسط تلگرام آگاه شدم.

خانوم، مجرد، در اقصی نقاط مملکت

همونکه پاش رفت تو چاله پل و کبود شد

می گم چطوره؟

می گه کبودی هاش گردش می کنه!

با خودم فکر کردم که نکنه خون لخته شده و کم کم این لخته ها هستند که دارند به حرکت در میان؟

براش نوشتم فرضیه ام را!

یحتمل چندی بعد این لخته ها به مغزش می رسند و سکته مغزی می فرماد

خندید به من

نمی دونم به این فرضیه ام،

یا به نسخه ای که براش پیچیدم!

آخه توصیه کردم لنگشو بده دست کسی، براش ماساژ بده تا لخته هاش حل بشن!!!

خدایا از ما نگیر این شل مغزی را!

آه گفتم شل مغز!

چندی قبل به سنجاقک پیامک دادم.

پیامک که نه، تلگرام در واقع.

واتس آپ. اشتباه گفتم.

پیامها رو دید، پاسخ نداد ولی

با توجه به اینکه خیلی قبل تر که می دید پاسخ می داد، 

و البته وضع زندگانی خوبی نداشت،

فکر می کنم بدتر شده است...