شرح دوم
بعدش خیابون توحید، در به در دنبال شرکت گارانتی کننده مودم!
بحمدالله پیدا شد و دادیمش، گفت مودم تعمیر نداره، اگه خراب بود فردا یکی بهت می دم!
مونده بودم بگم خانوم! اگه خراب نبود، پس مغز من خرابه که بیارمش اینجا بشینم تا تو پذیرش کنی؟!
بهرحال، اینم از مودم.
بعدش به سمت وحید که بازار طلافروش هاست، یکم سکه مکه باید بفروشم. هنوز ساعت دو نشده تماااااااااااام بسته بودند! خب مردنی ها، شما تازه ساعت یک براتون نرخ میاد، حالا زرتی باید سر ساعت دو ببندید در دکّونتونو؟
بگذریم.
زنگ همکارمون زدیم که فلانی، کبابی خوب محله شما کجاست، گفت هیچ جا!
منم سر راه رفتم خانه معلم خیابون ارتش
یک دعوای مفصلی با مسوولش کردم و بعدش یک غذای مسخره ای هم خوردم!
مردک می گه معلمی؟ می گم بابام معلم بازنشسته است. میگه کجا؟ می گم فلانه جا. می گه از کجا بدونم؟!
منم عصبانی شدم! گفتم مردک! مگه مفت می خوای بدی! پولشو بگیر!
خلاصه
اینقدر بود که آبجی خانوم هم باهام بود و دیگه اومده بودیم وگرنه، عمرا می ایستادم.
بعدش هم تا ما رفتیم تقریبا همه غذاهاش تمام شد، قرمه سبزی داشت با مرغ و جوجه و برگ.
یک قرمه سبزی و یک برگ به عبارت هجده هزار و صد تومن شد. با دو تا نوشابه فقط.
بعد رفتیم نشستیم. میزها منفک نبودند. کنار ما یک خانوم معلمی دوست پسر آقا معلم تر از خودشو بلند کرده بود آورده بود با هم ناهار. جمعا صد و پنجاه سالی داشتند دو تایی.
خانومه، تا ما نشسته بودیم مدااااااااااااام کفره می کرد! کفره به کسر کاف!
بحث دادگاه بود و دعواش با یکی و تکرار مباحث حق به جانب و وکیل و الخ
آقاهه فقط می خورد، این فقط زر می زد!
تهش به آبجی گفتم اگه غذا آورد بگو بذاره سر میز کنار! تازه خالی شده بود.
خلاصه، نشستیم میز مجاور و یک پلوی زنده خوردیم با ،
ولش کن.
معلم بدبخت اگه اقبال داشت و اگه زبون داشت که این آشغالها رو ندنش بخوره، معلم نمی موند!
نگفتم، مدتی که منتظر بودم یارو بهمون ژتون غذا بده با یک خانومه هم دعوا کردم!
خانومه اومد تو اتاق. یارو با تلفن داشت با یکی هی حرف می زد و تعارف تیکه پاره می کرد. تلفنش که تمام شد رو کرد به خانومه که بفرما! اونم شروع کرد به سفارش دادن!
بهش گفتم خانوم! منو به این درازی اینجا ندیدی؟!
وا رفت!
آقاهه هم وا رفت!
اصلا بخاطر همینم بعد شروع که از من سوال جواب!
منم حق کسی رو که شعورش نمی رسه یک آدم گشنه رو نباید جلو میزش نگه داره، بعد نوبت این آدم گرسنه رو پامال کنه، بعد تر سوالهای صد تا یک غاز ازش بپرسه، مفصل گذاشتم کف دستش! دستم درد نکنه!
تو سالن، آدم دلش می گرفت ! یک مشت بازنشسته بودند، چندتا خانواده!
خانواده ها از اینها که قاشق رو می برند زیر چادرشون می کنند تو دهن!
مرده شورتونو ببره به حقّ علی که نه از حجاب گرفتنتون، نه از ...
بگذریم.
یک آقاهه هم تنها نشسته بود غذا می خوردم، من هی یاد خودم می افتادم! منم چند سال دیگه عین اینم! تنها، عین کس خلها تو رستوران می شینم با بشقاب و نوشابه حال می کنم!
مسخره!
خلاصه
خواهرم می گفت تو اصلا به اینجا نمی خوری!
خخخخخخخ! هرچی می گم شاخ دارم، می گه نه، ولی به اینجا نمی خوری!
هه هه!
خلاصه
خواب بر من مستولی گشته است
بی نهایت از اینکه امروز عصر می تونم ساز بزنم خوشحالم! می ریم که بخوابیم و پاشیم ساز بزنیم!
زندگی!