رفتم کفی کفش خریدم.

از یک بنده خدایی که سالهاست سر کوچه رو زمین می شینه و کفش می دوزه

ده هزار تومن

اونروز تو سیتی سنتر، پونزده تومن می گفت.

می دونید تفاوت  عمده کجا بود؟ تفاوتی بیش از 5 هزار تومن؟

اینکه تو سیتی سنتر وقتی گفت 15 هزار تومن، با یک حس و لحنی می گفت که انگار داره به قیمت دلار جهانگیری حساب می کنه پام! ارزون، قیمت قبل! خیلی منت گذاشت که زنگ نزد کارگاه، ببینه چنده الان!

شماره منو نداشت و نخریدم ازش منتهی، از این پینه دوزه وقتی پرسیدم کفی ها چند، گفت دو هزار

بعد سراغ کفی طبی گرفتم، سختش بود قیمت بگه! با حجب و حیا، گفت هشت هزار ،ده هزار، دوازده هزار...

اونروز نداشت. امروز برام آورد، ده هزار...

دل آدم به درد میاد که یک پیرزن یک بساط لیف و آت و آشغال میاره می شینه رو زمین سرد، می فروشه. نه گداست، نه جنسش به درد آدم می خوره، بعد یادت میاد به آقا ها و آقا زاده ها و چند شغله ها و شیّادها و کانادا نشین ها و ژن برتری ها...

آدم دلش می سوزه

و چرا این سوز دلها اثر نمی کنه،

نمی دونم واقعا