آبجی
چت می کردم در واقع
دیدم داشت می گفت باید برم از این پلاستیکهای وکیوم بگیرم. می گم واسه چی؟ میگه چندوقت دیگه میخوام بیام ایران، یک مقدار سوغاتی خریده ام، حجمشون زیاد شده تو کیف جا نمی شه.
پرسیدم مگه چی خریده ای؟
دیدم هرکی یکدور یک سلام تو اسکایپ کرده، بهش سفارش پالتو و کاپشن و خلاصه لباسهای زمستونه داده!
این طفلک هم بچه ساده، هی رفته خریده! حالا مونده چطور بیاره براشون!
حالا اینها که سوغاتیه، یک عالمه هم برای خودش می خواست بیاره
بعد تو تمام اینها من اصلا نبودم!
یعنی بودما،
یک سوم بارش مال منه،
منتهی از این ابتکاری ها که خودش بره بخره نه.
همه چیزهایی بوده که یکسال هی خرد خرد سفارش داده ام!
یادم افتاد به خیلی سال قبل، وقتی بچه بودیم. اون زمان مرحوم بابام یک سفر رفت بندرعباس، وقتی برگشت برای همه بچه ها سوغاتی خریده بود از جمله واسه من و داداش بزرگترم دو تا تیشرت خریده بود، مال من آبی نفتی بود با کلی نوشته روش.
این آبجی خانوم نمی دونم چطوری شد که از سوغاتی خودش خوشش نیومد و مال منو برداشت!
پوشیده بودش، اینجوری یقه اش را هم انداخته بود به دندونش، می گفتم بده، بی اینکه حرف بزنه سرشو به علامت نه و نمی دم میاورد بالا دندونش از توی تیشرت می خواست بیاد بیرون، من مونده بودم که خب الان پاره می شه این بیصاحاب

خلاصه که ما از خیر سوغاتمون گذشتیم و با اینکه کلی هم از آبجی بزرگتر بود، اما پوشیدش!
یادش انداختم، کلی خندید. اونم یادش مونده بود...
بهش گفتم هرچی برای خودت آوردی، بعنوان خسارت بر می دارم! حالا به چه دردم می خوره دیگه نمی دونم!
دوستش دارم. این یکی خواهرمو، بیشتر از بقیه دوست دارم. این آدم تلاش کرد و آدم بزرگی شد. پناه نبرد به ترسهاش، به آسودگی ها...
خیلی متاسفم که نتونستم بیشتر کمکش کنم! تا وقتی دو سال قبل تو دبی بی پول نشده بودم فکر می کردم خیلی لطف کرده ام که کمکش کرده ام. اونجا که تو غربت دیدم پول، هم پدر آدم است هم مادر، ازش عذرخواهی کردم! درسته چیز بیشتر از کاری که کردم در توانم نبود انصافا اما، شاید اگه درک بهتری داشتم، اون چندسال ماشین نمی خریدم، پولشو می دادم که راحت تر باشه خواهرم...