بتاز گلّه اکسیژن، 

به راه مالرویی چیزی

بتاز، ای که پر از راهی...

نمی دونم درسته یا نه، صبح، تو خوابمال میان راه دستشویی، چیزی که از ذهنم گذر می کرد، پیام کائنات بود! پیامهایی که به آدم می رسه و ما کریم!

قبلش از تو فریزر نون برداشته بودم. فریزر بی جون و ولرم کار کرده بود و نونها سرد، اما نرم بودند. صدای سوت مانند فن داخلی اش هر بار به یک فرمتی است، یادم افتاد به پارسال، وقتی خراب شد و من تعمیرکار آوردم براش و اون ماجرا

داشتم فکر می کردم که اون زمان، پیام کائنات شاید این بوده که فلانی، موقع اش شده که بری یک فریزر نو بخری...

چیزی که پارسال می شد بخرم اما امسال، و کلا دیگه، گمان نکنم در وسع من باشه خریدش!

یک فریزر سی میلیون تومن! از کجا؟!

یا یادم میاد، و براتون نوشتم، که پرستاری که تو بیمارستان زمان بیماری مرحوم پدر خیلی هوامونو داشت، با ماشین پهن هیوندای، جلوی خونه ایستاد، سلام و تعارفی و تمام...

اون زمان هم دلم خیلی کشید به یک ماشین خارجی و پهن. درسته که اگه قیمتها همونجور مونده بود حتی ،هنوز نمی تونستم یکی اش را بخرم اما، بهرشکل پیام اون شب کائنات این بود که بشر! بیا برو یک ماشین خارجی بخر...

اون زمان، می شد هنوز انگار...

شاید حتی تو ازدواج! تو ازدواج هم خیلی وقتها شده که فکر کرده ای با این می شه! همچین وقتی، اگه رفتی و چسبیدی، یحتمل می شده که بشه! منتهی، دست دست که کنی و پس و پیش و زیر و رو و ترس، بعد می شه این که شده است...

دیگه کجا؟ فکر می کنید کائنات دیگه کجا به آدم چی گفته است؟ آیا واقعا آدمیزاد کر است!؟!

حواسم باشه، ببینم بازم پیامی می دن...