صبح شنبه، بیست و چهارم آذرماه

خدا کنه روزهای خوبی پیش رو باشه

صبح بنزین زدم. یک خانومه اونم 206 صندوقدار داشت، نشسته بود تو ماشینش، مامور پمپ حواسش نبود. بالاخره مجبور شد پیاده بشه!

جریان چیه که شماها از ماشینتون پیاده نمی شید موقع بنزین زدن؟! 

تو یکسری کشورها اینطوری هست، واسه اینکه بنزین حیف و میل نشه کلا نازل را دست مشتری نمی دن. اما اینجا که اونجا نیست! می ترسید کسی قد و بالاتونو ببینه شق کنه؟

صورت خانومه برق می زد! عین پیشونی من! آخه صبح بازم خراطین مالیدم به پیشونی ام!

امروز صبح دوش نگرفتم. لازم نبود دیگه. دیروز عصر حموم بودم. موهام بلند شده و میاد تو چشمم! دوست می دارم! عصر اگه برسم و نوبت بده، می رم پشت و بغلشو می گم کوتاه کنه، روشو مرتب کنه، جلوشو دست نزنه! موی بلند عزیز خودم! به به!

زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست!

پيرهن چاک و غزلخوان و صراحی در دست

نیمه شب یار به بالین من آمد بنشست

گفت ای عاشق دیرینه من، حالت هست؟

خخخخ! تن حافظ را تکون دادیم تو قبر. خدا بیامرزتش.

قوم ما زمانی که سرفراز و خوشدل بود همیشه صراحی دستش بود. بعد ها اینو ازش گرفتند، شد این که الان است! اشعار را نگاه کنید، همه از دم میخوار و معشوقه باز بوده اند. شاید هیچ کجا هم پیدا نکنی که دردسر معاش داشته بوده باشند! از شکم بگن، از خر و گاوشون، از خشکسالی یا میوه ها یا...

 

اینم شعر درست:

زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست

پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست

نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان

نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست

سر فرا گوش من آورد به آواز حزین

گفت ای عاشق دیرینه من خوابت هست

عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند

کافر عشق بود گر نشود باده پرست

برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیر

که ندادند جز این تحفه به ما روز الست

آن چه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم

اگر از خمر بهشت است وگر باده مست

خنده جام می و زلف گره گیر نگار

ای بسا توبه که چون توبه حافظ بشکست