دیشب تا اومد که مسافر من برسه، یک عالمه دیگه اومدند رفتند.

یک دختره، بدّو بدّو از اونور نرده ها، اینی که اومده بود استقبالش را می بوسید

شاید مادرش...

یکی دیگه، درحالی که چمدونشو باباش می کشید و حین راه رفتن سعی می کرد بغلش کنه، تمام وقت سرش تو گوشی اش بود، انزال موفقیت آمیزشو به کسی، مخابره می نمود...

چقدر تفاوته بین آدمها

اونهمه آدم به  چه اشتیاق نصف شب اومده اند استقبال، گل خریده اند، تو اون سرما بی خوابی کشیده اند، بعد این یابو، دلشو نیاورده با خودش...

اضافه بار بوده، 

مونده پیش بدرقه کننده محترم!