اومدم آبادی. 

تمام مسیر، آفتاب تو تخم چشمم بود...

لامپ چراغ جلوی ماشینمو عوض کردم. نمی دونم سوخته بود یا فیشش شل شده بود! وقتی چراغ نو روشن نشد تازه شک کردم که شاید تکانه های مسیر باعث شده چراغ روشن نشه! لامپ را نگه می دارم...

یک دبه بزرگ هم شیر خریدم. ماست بشه بعد...

فردا یکم کار داریم وپس فردا مراسم سالگرد.

اخوی طبق روال اینجا داده هشتاد یا صد تا اعلامیه چاپ کرده اند. شبی تو این سرما باید بریم بچسبونیم . یکم شب بگذره بشه جای پارک راحت پیدا کرد، بعد...

طبق معمول اطلاعیه اشکال داره. فامیلهای وابسته را ذیل اطلاعیه می نویسند، اینبار فامیلی مادرم و به طبع دایی ها و خاله ها از قلم افتاده. امکان اصلاحش نبود. اخوی می گه از نو چاپ کنیم، یکم ترش کردم! واقعا تمام این کارها مسخره و اضافه است! این دل دل کردنها دیگه قوز بالای قوز است...

یادمه واسه مراسم پارسال، فامیلی شوهر عمه از قلم افتاد! بنده خدا چیزی نگفت اما چقدر مساله بزرگی بود برای همه ! نکنه دلخور بشه، نکنه تعبیر کنه ،نکنه فلان، نکنه بهمان...

بگذریم...