خب، یک روز به شب رسید

یک عالمه خرید مسخره کردیم، فقط!

میوه، شیرینی، خرما، ...

واسه فردا یک عالمه دنبال قاری گشتیم، همه قول داده بودند، یکی که مونده بود واسه یک ساعت، 400 هزار تومن طلب کرد!

400 هزار تومن، به نظرتون یک پزشک که بطور پیوسته مریض ببینه، کاسب می شه؟!

اگه ویزیتش 40 هزار تومن باشه، ده نفر را باید طی یک ساعت ببینه. هر کسی ده دقیقه. 

آره. فکر کنم بشه...

فقط، پزشک مالیات و خرج مطب و مسوولیت داره، این میخواد بیاد لات و ایلات ببافه که هی وااااااای، ننه من غریبم.

ای بخشکه ریشه هرچی فکر احمقانه است!

دیشب، دو ساعت طول کشید تا اطلاعیه ها را چسبوندیم و می خوام بگم دو ساعت من حرص خوردم! حضرت اخوی، هرجا چشمش به تابلوهای مخصوص می افتاد همونجا ترمز می زد! من هفتااااااااد بار بهش گفتم فلانی، وسط راه نایست! فلانی، دو تا ماشین کنارت جا می شه! فلانی، اینجا دید نداره می زنند بهت و مگه به خرج این آدم رفت! فس می زد، فس می زد، فس می زد، وعّّّّه!

خدا می کرد فردا شب می شد شرّ این ماجرا می کند! 

صبح پاشدم رفتم میوه خریده ام. سفارش حضرات پرتقال و خیار.

حجم، یک کوه.

ظهر، مامانم می گه برو سیب سفید و قرمز و موز هم بخر!

من می خواستم کلّه ام را بکوبم به دیوار که زن حسابی! همون صبح بگو، من یکبار برم، به اول بار خرید کنم، نه الان که ته بار مونده تو دکون طرف، قیمتش هم چندبرابر!

خدایا منو نجات بده! 

اذیتم. این سبک زندگی را نمی پسندم...