برگشتم منزل

سر راه رفتم دیگ و قابلمه آشپز دیشبی را پس دادم. سه تا خانوم رستوران زده اند. بد نبود غذاشون. امروز داشتند آش کشک درست می کردند! آماده نبود که بخرم. عوضش اومدم اصفهان آش آبادان خریدم و الان تا خرتناقم، مملو از آش است...

تو آبادی، جوجه کباب پرسی 12000 بود و چلو کباب بین 12 تا 14 هزار.

خوب بود.

ناهار ظهر را مامان خورشت سبزی گذاشت، از غذای بیرون به مراتب خوشمزه تر...

امشب اگه می موندم باید فردا چشم تو چشم آفتاب می اومدم، راستش حوصله شلوغی و مهمون هم ندارم. اومدم. بر و بچ جمعند دور هم. و چقدر واسه من محسوس بود شلوغی و دور همی دیشب با سکوت و سکون یکسالی که گذشت. من اگه ازدواج می کردم سه تا بچه می خواستم! اولی دختر، دومی پسر، و سومی بازم دختر!!!

(شانستون گفت ها! وگرنه هر سال شکمتون تو حلقومتون می بود! خخخخخ)

بگذریم.

گلها کم کم از حال رفته بود. خوب که رسیدم بهشون

مامان یک گلدون شمعدونی هم داد بهم. شمعدونی را خیلی دوست دارم اما تو خونه ام خراب می شه همیشه. نمی دونم اینو هم کجا باید بذارم. عطرش عالیه...

لپ تابم رو عوض کردم و با ویندوز 7 اصلا راحت نیستم. کلا گمم! تمام فیلمها رو هم روی لپ تاب قبلی گذاشتم واسه خواهرم. الان حوصله ام سر بره، فقط می تونم سوت بزنم.

 

 

جناب م.، نظر و تجربه ات را خوندم. یکم کوچکتر از سن و سالت بود عزیزم. موفق باشی با اینهمه. اداامه بده.