دیشب اواخر یلدا بود دیگه، در زدند.

رفتم می بینم همسایه مجاور است

یک کاسه انار دون شده، و یک بشقاب کدوی پخته شده آورده برام.

...

ملت چه چیزهای مسخره ای می خورند! آخه کدو هم شد خوردنی؟!! اونم پخته و تنها !

دستش درد نکنه منتهی، 

چی بذارم توی کاسه اش حالا؟!

بابا لامصب ها نیارید! من مگه مستحق ام؟!! عه.

 

یکم با یکی دو سه تن از رفقا دیشب چت فرمودیم

و تلویزیون نگاه کردیم.

قشنگ بود برنامه هاشون. خوشمان آمد. بخصوص یک ساز جدید دیدم توی بی بی سی! چنگ بود اما چنگ خاص! فکر کنم از رو بچّه ساخته بودند! شده بشینید رو صندلی نوزاد را نگه دارید رو پاتون و باهاش کلنجار برید، اینم طرف گذاشت رو پاش و دو دست یک گاهی به کونش می زد صدای تنبک می داد، یک گاهی سیمهاشو نوازش می کرد، باحال بود کلا. می گفت از روی تصاویر و تابلوهای قدیمی بازسازی اش کرده اند و یک خانومی داشت می رفت که مباحث نوشتن و آموزشش را شروع بفرماد. خوب بود. خوشمان آمد. یکی دیگه هم ساز تار را ساخته بود با  پرینتر سه بعدی. سه روز طول کشیده بود گویا. اونم قشنگ بود. 

همینها

بریم سر کار

ایّامکم سعیدا

رفتم بلیط اتوبوس رزرو کنم، تمام 26 صندلی اش خالیه هنوز! آدم وحشت می کنه!! انگار بگو اتوبوس مرگ! ولش کردم دو سه روز دیگه بلکه یکی دو نفر قبل از من برن، بعد من برم! خخخخخخخ