یک روزگاری که شاید می شد نیروهایی هم سن و سال ما هم بیان تو شرکت مشغول بشن و شاید ارتباطهایی، حالا یا حلال یا شبهه ناک شکل بگیره، یک مدیریت خشک مغزی دقیقا با همین استراتژی که آتش و پنبه کنار هم نباید باشن، از استخدام هر ضعیفه ای در دره های مهندسی اجتناب می کرد.

موارد استثنا می شد پستهای منشی و تلفنچی و نهایتا کتابدار! بالاتر نه.

بخاطر همینم چند ازدواج بین مشاغل از رده های نامتناجس پیش اومد، بحمدالله به لحاظ خانوادگی و انسانی  الخ خب بد نبودند منتهی، هم کلاس شغلی نبودند و مشخصا یادمه مواردی که می رفت مهندسی نامزدش یا کیس مورد نظرش را می خواست بیاره تو شرکت ولو برای تعریف یک پایان نامه و ...، کلا شخص دکتر یا مهندس را هم بیرون می انداختند، به لطایف الحیل!

این بود، تا روزگار چرخید...

اونقدر چرخید که امروز آقای مهندس متشرّع معتقد، لیست را از خانوم همکار گرفته، راسا، داره کارهای خانوم را انجام می ده! من می دونم چی تو ذهنشه، هرزه نیست، هیز نیست، اما، ...

می گه، چراغی را که ایزد بر فروزد

هر آنکس پف کند ریشش بسوزد!

 این تمایل به جنس مخالف، چراغی است که کسی با قد و قواره خیلی بزرگتر از ما و شما برافروخته است. فرق نمی کنه کی پف کنه! چه شخص باشه چه پدر و مادر مقیّدی باشند که از سر خودخواهی، بچه را از زندگی ساقط می کنند، چه حکومت، هرکی، آخرش ریشش خواهد سوخت، هرچند،

شاید خیلی دیر!