هوا بدجوری گرم است و دم داره

عصر، به نظرم رسید دارم خفه می شم. پاشدم با جناب آبجی خانوم رفتیم قدم قدم.

مقصد، آموزشگاه تار و تنبک آبادی بود. به نیت خرید یک کتابی، سیخی، میخی، چیزی.

رفتیم و خب، طبق انتظار، بسته بود

به قول اهل آبادی، چل درش زده بود!

چل به ضمّ چ، نمی دونم چیه. فقط یک چیزیه که وقتی در چیزی می زنند، یا زده باشند، انگار بگو حکم قوه قضائیه باشه در پلمپ یک مکان، احدی دیگه نه توش می ره نه ازش میاد!

اصطلاح "چل در مال" هم داریم. یعنی به درگاه جایی چل مالیده شده بودن! نمی دونم ریشه اش چیه. معنی ولی همینه

خلاصه

تو آبادی، بحمدالله رکوووووووووود! نه کسی پولی می داد نه کسی می گرفت! همه از دم به مرخصی و رکود دوران حسن جون مشغول! 

و همه عین زامبی هی آدمو نگاه می کردند!

پیاده رفته بودیم آخه

و از کوچه ها و مسیرهایی که من خیلی ازشون رد شدم قدیمها

خیلی زیاد

خیلی زودتر از تصور، رسیدیم به وسط آبادی! تازه فهمیدم آبادی خیلی کوچیکه! خیلی زیاد.

همینطور که از مرکز به محیط شهر می رفتیم بستنی قیفی خریدیم. آبجی طفلی می گه ییهو زشت نباشه تو خیابون! گفتم بی خیال! نشون به اون نشون که با دو تا بستنی از جلوی یک عااااااااالمه آدم و زن و بچه رد شدیم و انگار نه انگار! 

ولی خب، یک جوری نگاهمون می کردند انگار بگو لختیم ما! خخخخخخخخ!

یکی دو تا پارک هم جلوس کردیم. پارکهای خلوت حاشیه شهر...

تو یکی تاب بازی کردیم. حال داد. به قول یکی دوستان، کودک درونمون همچنان داره جفتک می اندازه گویا!

یک بچهه هم بود، مامانش نشسته بود یک کنار حرف می زد، این طفلک دم سرسره با خودش حال می کر د!

می نشست رو فلز سرسره، دو بار کونشو تکون تکون می داد می رسید به ته!

بلند می شد

و مرده شور این ننه رو ببره که از بس فقط حرف می زنه، نمی کنه یکبار این بچه رو بگیره از بالا سر بخوره بلکه بفهمه چی به کجاست!

ننه خدایی خیلی مهمه در امر بچه! خیلی زیاد!

تا برگشتیم، مهمون اومده بود خونه بابا. آقا داداش و زنش و بچه ها...

آب دو سه ساعت قبل قطع شده است

برق هم یکمی رفت و اومد !

دولت حسن است! حسن کلید ساز!

آدم چهارشاخ می مونه به کی رای بده اینبار! یکی از یکی بدتر! چشونه اینها؟!!