چندی پیش، داشتم به قاسمی فکر می کردم

قاسمی، میوه فروش محله مون.

داشتم فکر می کردم این بابا ده سال دیگه، بیست سال دیگه، وقتی از کار افتاده شد، تو خونه اش که نشسته و نگاه افق دور که می کنه، با خودش فکر می کنه چی؟

فکر می کنه چه زندگی پر باری داشته؟

یک عمر، هی رفته میدون، پیاز خریده دو قرون، آورده فروخته سنّار!

سیب زمينی کول گرفته گذاشته ماشینش، آورده با دلواپسی از اینکه نپوسه، نگنده، سبز نکن، الخ،

فروخته کیلویی سنّار!

می دونید؟

تو زندگی اش، مامور تامین پیاز من بوده و غذای بچه هاش. دیگه چی؟

بیشتر چی؟

بهتر چی؟

...

رسالت یک آدم تو زندگی، همینه؟!

حالا این که قاسمی است، شاه است!

من چی؟!

من پیاز کسی رو هم تامین نکردم!!!

هیچ!