من هیچوقت نتونستم،
یا نخواستم شاید
که تو بحث های منطقی، وارد بشم، موضوع روبفهمم، تکلیف خودمو رووووشن و مشخص بدونم، بر اساس موضوع بحث و موضع خودم، کسی رو قانع کنم یا قانع بشم!
همیشه،
همیشه خدا،
از بحث گریختم!
زندگی، خیلی ساده تر از این باید باشه که بشینی و سااااااااعتها  دور یک موضوعی صغری کبری کنی!
می دونید،
من دلم میخواد گوجه بکارم!
صرف اینکه نقش ساده ای در پروسه پیچيده رشد یک گوجه دارم، کافیه برام!
و اصلا مهم نیست دانه یا بذر، چه غلطی می کنه، چه کونی ازش پاره می شه، تا از یک چیز ناچیز، عوض می شه و با چه مشقتی از لای گل در میاد و چطور بالا میاد و از کجاش میوه می ده و الخ!
اینکه این گوجه رو اگه چه کارش کنی گوجه سایز 85 میده، اگه چه کارش کنی سایز60،
این مهم نیست! یعنی، مشغله من نیست! کار اون بوته است! هرکاری خواست بکنه! هرچی خواست در بیاره! من وظیفه ساده کاشتن، داشتن، و برداشنش برام کافیه!
می دونید؟ به من چه که چرا بوته گوجه گلش رو نمی تونه نگه داره! به من چه که چرا خیلی کم بار می ده!  به من چه که سایز گوجه اش کوچیکه! نه که بگم نفع من در اینها نیست. چرا. از قضا نفع من دقییییییقا تو همینهایی است که از زیرش شونه خالی می کنم منتهی،
حاااااااااااال ندارم!
خوشم نمیاد!
اونقدر خوشم میاد، همونقدر فقط دنبالش ام!
و تمام.