پخته!
بیشتر با یکی شون
از من کوچیکتر است. تهران زیست می کنه، مذهبی است و جوووووون!
نمی دونم چرا، این آدم داماد خاله من شده است! اصلا نمی فهمم چطور یکی ممکنه اینقدر پرت بزنه!
بعدش، نمی فهمم، و روم نشد ازش سوال کنم، که راحت هست با خانواده زنش؟
دو تا باجناق داره. یکی مکانیک ماشین سنگین است،
یکی دیگه کارگر
بعد این کیه؟
دکترای فلان، استاد دانشگاه فلان!
می گه پریروزها اومدم خونه فلانی، می بینم مادر خانومم (خاله من) شیلنگ آب رو باز کرده و زمین می شوره
ادامه می ده،
من که روم نشد چیزی بگم، به خانومم گفتم بهش بگه دور اینجور حرکات گذشته، اسراف نکنه من خودم تمامشو براش جارو می زنم!
فکر کن! چقدر یک بشر می تونه پخته باشه که حتی روش نمی شه با اونهمه اختلافی که با خانواده زنش داره، بازم حرمت نگه می داره!
بعد، من خیلی جاها که می رفتم خواستگاری، فکر می کردم خب گیرم که شد، من چه حرف مشترکی با این آدمها دارم؟
فکر می کردم که، با کی فامیل می شم؟ خونه کی می رم؟ کی میخواد بیاد خونه ام؟ همسفرم کیه، هم سفره ام...
راست می گن تا عاقل بیاد یک پل پیدا کنه، ديوونه خودشو به آب زده و گذشته!
ما، این طرف پل، خشک شدیم!
ایام به کام