پاتخت
عرض به حضور انورتون که ، حوالی ساعت دو مامان و آبجی رو بردم خونه خاله اینها،
گویا داشتند یک چیزهایی درست می کردند که واسه پاتختی ببرند خونه عروس
حدود 5 هم رفتم که از اونجا ببرمشون خونه عروس.
درسته که یک عالمه ماشین دو سرنشینه بود و لازم نبود من باشم منتهی، وقتی هستم، دلم نمی خواد آویزون کسی باشند! خلاصه
رسوندمشون ولی خودم ننشستم، اومدم سراغ نرده ها و نقاشی و الخ
توی راه هم یک سراغی از کادویی که می خواستند بدن گرفتم و یک حالی بهش دادم، بطوریکه با کادوی خواهر عروس مساوی شده بوديم!
خخخخخخخ!
بعد که برگشتند، از خواهرم پرسیدم عروس خوشحال بود؟
می گه نه.
می گه خیلی بد اخلاق بود و اصلا به منم خوش نگذشت
دارم فکر می کنم، طفل معصوم، دیشب بهش تجاوز شده!چرا باید خوشحال باشه؟!
تو جامعه ما و تو آبادی ما که هنوز یکی از فامیل عروس اونجا می ایسته تا اگه دختر بکارت نداشت برش گردونه ببره خونه مامانش،
وقتی خسته و کوفته ساعت سه صبح رفته ای، یکی باید زورکی شق کنه، یکی باید زورکی شل کنه، در حالی که می دونند یک عده منتظر اجرای فن باراندازشونند، ...
چرا اینجوریم هنوزم؟!
ماها تعادل نداریم! تا یک زمانی چهاردست و پا مراقبیم!
درست ظرف یک روز،
چهار دست و پا می افتیم به دعا که زودتر تمام بشه!
بهتر بود این قضیه رو می سپردیم به خود آدمها به نظرم...