یک گاهی،

مثل امروز صبح،

حتی حوصله دوش گرفتن هم نداری!

دستتو خیس می کنی و موهاتو که پشت گوشت فر فری شده می خوابونی و فکر می کنی،

ایکاش دیرتر هوا روشن می شد !

به یکم خلوت دم صبح و قدم زدن تو گرگ و میش اول روز نیاز داری

بین صبحانه خونگی و صبحانه بیرون مرددی...

آخرش،

چای و خرما کنار دستته،

می شینی و تا خنک بشه، دو خط حرف می زنی...

همزمان چشمت به گوشی است!

صدای همسایه که رفته با قفل در پشت بام کلنجار می ره رو می شنوی

قطعاً یک زنگ یا یک اس ام اس هم به تو می زنه...

فکر می کنی،

الان دو سه لقمه نون پنیر خورده ای،

و طبق معمول یادت رفته عصر بری گردو بخری

یک چایی و دو تا دونه خرما می خوری

شب قبل آش خورده ای فقط

ناهار، الویه شرکت بود

صبحانه قبلش کره عسل...

اين روزها، تقریبا هیچی نمی خوری!

ورزش هم نمی کنی

کار هم نه

سفر هم نه

...

چرا جور نشد برم ، بلکه تحولی بشه تو زندگی ام؟

یک کاری باید بکنم،

کم کم...

تاول انگشت شستم به لیوان چایی که می خوره، زنده می شه باز...