فردا
خبری نیست در این تاریکی
جای مهتاب،به تاریکی شبها تو بتاب!
فردا میرم آبادی.
باید نرده ها رو تمام کنم،
مامانمو هم ببرم چشم پزشک.
خیلی راه است. خسته شدم از بس هر هفته اینهمه راه رو رفتم و خونه خودم نبودم. منتهی،
میرم.
+ نوشته شده در سه شنبه دوم شهریور ۱۳۹۵ ساعت 23:2 توسط آرش
|