با آبجی خانوم رفتیم تو آبادی.

پیاده

می خواستم کلید بسازم

این مدت که دو سه روز خونه نیستم، همیشه سکنه نیاز پیدا می کنند به یک چیزی که تو دفتر ساختمان هست و خب کلیدش تو جیب منه. گفتم بسازم به یکی شون بدم، معطل نشن

تا مغز آبادی قدم زدیم.

جلو کلید سازی، صف بود!

تا حالا تو صف این یکی معطل نشده بودیم که خب، شدیم! یک کلید واسه در یک روآ ساخت، پنج تا کلید واسه دو تا توپی مختلف، تا نوبت ما شد.

این مدت، مضحکه ای بود. یک پسر بچه چاقالی یک کاسه بزرگ شیرینی کاکائویی خریده بود و لپ می زد

از بخت بدش، هرررررررررکسی از اهل آبادی که گذشت، یک سکی به این بچه ور کرد که نخور اینو! 

اونم البته به تخمش حواله بود! می گفت نصفش مال بابامه! باباش بدتر از خودش!

آبجی، نمی تونست نگاه بچهه کنه. می گفت حالم بد می شه این اینطوری می خوره!

ازش عکس گرفتم! واقعاً منظره رقت باری بود! اونهمه عطش به خوردن! عییییییییی!

پشت یک مغازه ای، طرف اطلاعیه زده بود چینی های سال 1350 به قبل رو می خره!

فکر کن! تخم نکرده بود بگه 1357 !

یعنی حتی ظروف چینی هم شاهی و انقلابی دارند!

نه که شاهی و انقلابی، باید بگم سازنده هاش، تفاوت هایی در سلیقه، در شعور و در انصاف و ظرافت به خرج داده اند. انگار تولید هنری به تولید صنعتی و بزن در رویی تبدیل شده باشه.

بابای من که سفارش می ده یارو ظروف مسی قدیمی براش می خره! گرون! یک قابلمه می خره خدا تومن! 

بشقاب غذای مرغ هامونم مسی است! جالب بود اونروز دقت کردم، ظروف مسی که دیگه باب سلیقه کسی نیست، مثل "دوری" یا بشقاب کوچک مسی... ازخیلی قدیم مونده و خب، آخ نگفته است. هنوز مس است و سالم هرچند، اندازه همان زمان تولدش، قر و کج و کوله است