شکرانه
امروز دیر اومدم
باید می رفتم یک ساختمانی رو چندتا اندازه می زدم،
دیدم انصاف نیست نگهبانشو که یکی از برادران غیور افغان بود، زا به راه کنم!
صبر کردم از هفت گذشت، بعد رفتم.
یک روز تازه، شکر.
شکر زندگی.
تا ببینیم.
+ نوشته شده در سه شنبه نهم شهریور ۱۳۹۵ ساعت 8:21 توسط آرش
|