هویّت
رفیقمون یک ظرف بزرگ دلمه برگ مو آورد،
جاتون تهی زدیم بر بدن!
من ترش تر دوست داشتم. بهش 9 می دم از ده!
خوشمزه بود.
حیف که ماها دیگه به خودمون نمی رسیم. اصلاً سالهاست که دلمه درست نکرده ام. یعنی کردم، با فلفل دلمه ای، مسخره شد!
یا مثلا خورش بادمجون من خیلی دوست دارم.منتهی، سالهاست، نه خودم درست کردم، نه مامانم. اونها که خب رژیم دارند و از چرب و شور والخ پرهیز می کنند. از بوی سرخ کردنی حتی.
منم که بلد نیستم
بیخود نیست اینهمه بازار رستورانها داغ است
آدم یاد موش سر آشپز می افته
یادتونه، اون داور سختگیر آشپزی، وقتی یک غذایی رو چشید که کودکی اش رو یادش آورد، کلا کن فیکون شد!
همون چیزی که همه ما دنبالشیم! یک دستپخت ساده، ولی با مزة اون روزها!
ساده بود، ولی عطر داشت، مزه داشت، هویت داشت!
هویّت غذا!
هویتی که از آشپزش می گرفت!
غذای مادر با غذای دختر یک مزه نمی شه! حتی اگه تو یک آشپزخونه و با یک دستور پخته بشه!
نمی شه!
هیچوقت نمی شه!
و شما اگه عادت کرده باشی، با چشیدن غذا، می تونی بفهمی آشپزش کیه
خدا رحمت کنه مادر بزرگمو
شاید ساده تر از نون خونگی نباشه! ترکیبش فقط آرد است و آب منتهی، نون خونه ما یک شکل و مزه بود، خونه مادر بزرگه یک مشخصه های منحصر به فرد، خونه زن عمو یک چیزی با هویت خاص!