مالکیت
طی چندین سالی که مستاجر بودیم، حتی یک میخ به یک دیوار فرو نکردیم!
خیلی مسخره بود ولی خب، رعایت امانت و الخ و دولخ، وادارم می کردم مراعات کنم. خدایی هیچ آسیبی به مال مردم نزدیم آخر کار هم همه پولمونو خوردند حرومزاده ها!
واسه همین، الان که حساب ساختمان دستمه تا قرون آخر رو حساب می کنم و بهشون پس می دم. نمی خوام نفرینی که من پشت ملت کردم رو کسی پشت سرم بکنه!
لزومی نداره که خونه طرف آتیش بگیره. نه. همین که یک گرهی تو زندگی اش بیفته که چندین برابر پولی که بالا کشیده از دماغش در بیاد، همینم خوبه!
شاید به لحاظ عدد، عددی نبود منتهی، واسه من وفای به عهد مهم بود. موندن سر قول و قرار مهم بود. حق و ناحق رو خلط نکردن مهم بود.
حالا دیروز که افتادم به جون در ورودی واحد، یک شعف خاصی از ته دلم حس کردم!
مال خودم بود! می دونید! جفت لنگه درها رو زدم داااااااغون کردم رفت، حالشو بردم! در آوردن جای یک قفل تو یک لنگه و جای زبونه قفل، اونم زبونه چهارتایی تو لنگه مقابل، معادل کلی خرابکاری است منتهی، کردم! از خودمم راضی ام! تماااااااااام ادواتم به درد خورد! از پیچ گوشتی بگیر تاااااااااا اره عمود بر و دریل و همه سر مته ها و حتی سوهان چوب!
با خودم فکر کردم فوقش خراب می شه، به درک! یک لنگه در می خرم!
خراب هم نشد. چرا باید بشه! خییییییییلی هم خوب شه به حضرت عبّاس!
والله!