دیروز با آبجی خانوم رفتیم بیرون

به قول ایشون، یک امروز رو عین مردم زندگی کردیم!!

کلا از قدیم که بهمون می گفتند بچه باید غروب آفتاب تو خونه اش باشه، وگرنه عاقبت بخیر نمی شه، 

نهادینه شده در وجود ما!

حوالی ساعت ده یازده بود که تو میدون انقلاب از جلوی سینمافلان رد می شدیم، ملت تو صف خرید بلیط بودند. با تعجب می گفت وقتی ما خوابیم، ملت چه زندگی می کنند، هاااااا !

خخخخخ! راست می گه. واسه ما ساعت یازده شد، موقع تاااااااازه رفتن به سینما نیست. تعجب می کنیم...

ماشینمون چون زوج بود ناچار شدیم گذاشتیم پارکینگ انقلاب. بعدش پیاااااااااده، رفتیم تا میدون امام.

پاساژ افتخار یکی دو جای دیگه سرک کشیدیم. یک چرم فروشی هم. چیز خاصی نمی خواستیم ،چیزی هم چشممونو نگرفت. من فقط یک مضراب شاخ واسه سه تار خریدم!

باحال است. ده هزار تومن

رفتیم تا رسیدیم میدون امام.

من، فقط متاثر شدم از این اوضاع!

به نظرم می رسه ما فقط میراث خوار گذشته هاییم! حتی یک چراغ ساده به اینهمه عظمت و شکوهی که بهمون ارث رسیده روشن نمی کنیم! مناره های مسجد امام، یکی شون نور سبز داشت یکی سفید! تازه پیدا بود اون نور سفیده سیمش کوتاه بوده به یک وری مسخره می تابید!

داخل خود مسجد، شاید سرجمع چهارتا پرژکتور هفتاد هزار تومنی روشن بود. فضا تاریک، غم آلود،

تا نشسته بودیم کنار میدون، یک خانومه گردشگر چنان افتاد تو جوب که پاش شکست!

در ضلع جنوبی میدون یک جوب هست به عرض و عمق شصت سانتی متر. همت نکرده اند نه یک چراغ بزنند که ملت ببینند، نه یک دریچه روش بذارند که ملت نیفتند! یارو همچین که از پله ها اومد پایین، سرش به سمت گنبد و بازار بود که یک پاش رفت پایین! نشست تا مدتها پاشو مالید! رفتم وسایلشو براش جمع کردم فقط! هیچ کاری نمی شد بکنم براش! هیچ! جز خجالت!

نه فقط مسجد. در طول خیابون سپه که راه بری نرده های چوبی هزار سال قبل رو می بینی که حتی یک سنباده، یک رنگ، یک روغن بهشون نمی زنند! چوبها قاچ شده و ...

نمی فهمیم! 

هیچی نمی فهمیم!

من انتظار داشتم اقلا یک حکومت دینی به مظاهر دینی که مسجد بزرگترینش باشه خوب بپردازه! متاسف شدم از آنچه که بود! اینها اگه دست اجنوی بود از هر کدومش سه تا چاه نفت در میکرد!

بگذریم