صبح امروز، با صدای زن همسایه بیدار شدم.
تن صدای ننة پرويز ياحقی که هی زنگ می زد خونه پسرش می گفت پر، وییییییییییز، چرا گوشی رو بر نمی داری، مزید بر علت شده بود و مداااااام صدای این زنه می اومد که فلانی، برق رفته!
فلانیییییی، برق قطعه!
بیدار که شدم، ظلمات بود!
با نور چراغ قوه گوشی، کورمال کورمال رفتم کتری گذاشتم واسه چایی...
نون آوردم از فريزر...
همونجوری رفتم دستشویی و بعدش دو تا باطری انداختم تو آبگرمکن و از تو دراور بالایی لباس زیر برداشتم و رفتم دوش بگیرم...
اونقدر این نور ضعیف و اون ظلمات امن بهم چسبید که نگو!
تو کورسوی چراغ قوه گوشی، ریشمو شیو کردم و دوش گرفتم و خشک کردم و کف حمام رو تی زدم و شیرآلات و دستگیره رو هم خشک کردم و اومدم بیرون،
که دیگه برق اومده بود.
تو حموم،
ارتباطی رو کشف کردم بین شعر زمان پیشین که غنی بود و قوی،
پر بود از ماه و مهتاب و شعر امروز که سرعت است و دلزدگی و قهر و افسردگی! قدیم الایام یک ماهی طاق آسمان بود که جلوه می کرد، امشبش از دیشبش یا بزرگتر بود یا کوچیکتر، یا گرد بود یا هلال. سر و دمش رو به هم وصل می کردی یا حرف پی می شد یا کیو! در کورسوی این نور ضعیف، ملت مرغ خیالشونو پرواز می دادند و شعر می گفتند و بچه می ساختند. حالا امروز، اگه زیر چلچراغ جفتگیری نکنند، یک چراغ خواب می ذارن قرررررررررمز، طفلک اسپرم آدمیزاد فکر می کنه سر چهارراه است، متوقف می شه، بعد می گن آمار نازایی رفته بالا! خب بابا! خاموش کن این لامصّبا! از هفت شب برو تو تخت، تا یااااااااازده همینجور با تنها اسباب بازی ممکنه ات مشغول باش، بهت قول می دم بچه هات همه شیر به شیره در آد!
والله!
بهرحال،
خیلی دوست داشتم برق رفتن رو.
یک برگشت به زمانهای قبل!
یک آرامش.
یک نبود مزاحمهای ریز و درشت و چشم آزار!
کاش هر از گاهی،
چند ساعتی برق بره.
سر شب، دم صبح، یک موقعی که تاریکی رو آدم تجربه کنه.
خلوت ناشی از توقف فعالیتهای انسانی.
خفه شدن بوقهای تبلیغاتی.
خاموش شدن تلویزیون.
شاید همچین مواقعی یک عده بتونند سازشونو بردارند و ساز بزنند.
تو تاریکی!
زیر نور دلشون!
گوشنواز...