رفتم جلو دکون آش فروشی
طرف داشت با موبایلش با یکی حرف می زد
یک عالمه معطلم کرد
بعد هم عینهو گراز دیدم داره راه می ره، گردنشو نمی چرخونه!
نگو طفلک صبح که اومده دیگه آش رو بذاره رو میز، رگ گردنش گرفته است و نمی تونه تکون بخوره!
پسر جوون. داشت می گفت آدمیزاد به چی بند است و ...
بعد هم دو برابر همیشه برام آش کشید!
گفتم نگاه! تا رگ گردنش نگیره دنیا به چشمش بی ارزش نمی شه! هر بار دیگه بود کلی کاسه رو وزن می کرد!
خلاصه
اینقدر که آش خوردم جونم داره بالا میاد! چی بود این؟