لیاقت
خواهرم، دو روزه داره گریه میکنه! صداش خفه شده، لاغر، افتضضضضضاح!
من ازش نمیگذرم! این حق من نیست! کسی اجبارش نکرد به رفتن که الان اینجور عزای ماها و خودشو گرفته! من، وقت گذاشتم، پس اندازمو گذاشتم، آرزوی خودمو گذاشتم، که فرصتی دست این باشه. حقم نیست تو خونه ام عزا بگیره کسی. اصلا کسی اجازه نداره حتی برای مردنم عزا بگیره، چه برسه الان که هستم!
چرا بعضی ها اینقدر بی لیاقت اند؟
همیشه، آنچه واسه یکی پیش پا افتاده و بی ارزشه، واسه یکی دیگه آرزوست. فرق نداره اون چیز چی باشه. همین سلامتی ساده ما و شما، همین زن،شوهر،بچه،هر کوفتی که دارید! همین گوشی تو دستتون! رابطه ها. آشناها...
ناراحتم. خیلی ناراحتم. من سرمایه رو اشتباه خوابوندم اینبار.
واسه من شادی طرف مهمه. انرژی واقعی اش، حس ته دلش،
خیلی دارم جلوخودمو میگیرم که گاو نه من شیر نشم!
فقط چند روز دیگه، فقط خاطره بدی که برام گذاشته میمونه...
اینم یک موج است.
و موج، گاهی حتی بینایی آدمو تحت اثر میذاره...
وقتی عینکتو، بر میداره...