زندان
آبادی سرد شده است. دیشب بخاری روشن کردم.
خونه، کلا سوت و کور شده. با اسکایپ با آبجی حرف زدیم، پیداست سختشه. وابستگیهای عاطفی شدید، حس غربت شاید، میدونید، دبی که بودیم، یکچیزی وااااقعا منو دیوونه میکرد و سعی میکردم از فکرش فرار کنم، اونم اینکه فکر میکردم امکان نداره هر لحظه دلم خواست، برم خونه خودم! فکر میکردم اگه همین الان بخوام برم، مثلا پروازم دو روز دیگه است، هیچ کاریشم نمیشه بکنم! یک حس زندانی بودن، اسارت،...
خبری هم نبود خونه خودم، منتهی،
چه عرض کنم.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مهر ۱۳۹۵ ساعت 8:33 توسط آرش
|