دارم فکر میکنم که صدام، چرا با اون خفت به پایان رسید؟

چرا ریششو نزد، چکمه هاشو پا نکرد، کلاه کجشو نذاشت و با کلت کمری اش، نیومد جلو؟!

حالا یا میکشتنش، یا میگرفتن بعد میکشتند.

متیجه که یکی بود، چرا اون خفت رو پذیرفت و عین موش تو چاه فاضلاب...

چش شد؟ چی فکر کرد با خودش؟