همسایه دیوار به دیوارمون، پیرمردیه که اقلاً یک دختر قد کوتاه چادری هم داره

دختره شوهر داره. میاد می ره سنگین و موقر، لاااااااام تا کام غریبه ای رو تحویل نمی گیره

بعد می ره تو خونه!

صدای سگش، مملوّ از غر غر و دعوا، مداااااام هواست!

دیشب داشت سر یکی داد می زد که دستمونو تو دماغمونم بخواهیم بکنیم باید از یکی اجازه بگیریم...

و من، با همه خلق سگم، چقدر می ترسم وقتی زن بی حیا می شه!

وقتی صداشو ول می ده!

وقتی حیا رو می دره.

به نظرم، حیا بیشتر تو این سمت قضیه و این مقوله هاست تا تو سک س! 

یعنی اونی که فلان می کنه، نیاز طبیعی اش هست، انشاالله در چهارچوب قانون و وجدان. 

طبیعی است

اما این کار رو که می کنه، دیگه این طبیعی به چشمم نمیاد!

یعنی اگه هست هم، من با این بخش از طبیعت مشکل دارم! می ترسم! به شدّت از چشمم میفته زنی که با بی وجدانی تمام، صرف اینکه یک جدل لفظی رو برنده بشه، زمین و زمان رو می بافه به هم!

می ترسم ازش!

ناخودآگاه، احتراز می کنم!

درسته. من یک ترسو ام!

خودمم، وقتی عصبانی می شم، لال می شم!

وقتی مشکلی برام پیش میاد، ساکت می شم!

از محیط، از آدمها، از ارتباط ها خودمو جدا می کنم، مشکل رو پیش کسی پهن نمی کنم! یا تنهایی حل می کنم، یا تنهایی هضم می کنم!

هضم که نه. فکر کن شما یک چیز گنده تر از دهنتو قورت بدی. می دی، می ره پایین، ولی خراشیده شدن مری و سنگینی اش رو تو معده ات حس می کنی و تا بیای که دفعش کنی، کونت پاره می شه!

من هم نباید می گفتم که هضم! چون هضم نمی شه. صرفاً موقتاً رفع می شه، می ره تا یک زمانی که برسه به اندام داخلی و هزينه هاش چندبرابر بشه.

اشتباه می کنم منم...