ميگه، دریغا به وقتی نسازد خدا !

 

داشتم لوبيا پلو درست می کردم

(ترکیب لوبيا سبز در استنبلی، مثلا ! )

بعد می بینم این چرا اینقدر رنگش غریب است، چرا سبز است، چرا این مدلی شده است!

نگو یادم رفته رب گوجه بزنم!

برنج سفید، با لوبیاهای سببببببببببز مغز پسته ای! به به! چه شود! قششنگ زردچوبه ها یک رنگ باحالی به غذا داده بودند، کییییییییف می کرد آدم!

یکم رب بهش زدم ولی. منتهی رب سرخ نشده که تو آب پلو می  جوشید، به چه دردش می خوره !

خخخخخخخ!

طبق معمول هم هیییییییییییچ دیدی نسبت به میزان نمک ،میزان روغن، و میزان چی به چی اش نداشتم!

حالا یا سفت می شه یا شل! مهم نیست زیاد!

به شدّت خوابم میاد. فردا باید بریم سمت گچساران. ساعت شش عصر جلسه دارم.

بعد بر می گردیم و من می خوابم و صبح زووووووود، می رم با پرواز، تهران!

بعد دیگه نمی دونم چی بشه!

مغزم درد می کنه از خستگی! ظهر نخوابیدم باز.