شکر خدای
فردا، بیمه مسووليت حرفه ای ام تمام می شه. امیدوارم فرصت بشه عصر، سر راه آبادی، تمدیدش کنم.
واقعاً حجم کارها سرسام آور زیاد شده است. اصلا فرصت نمی شه آدم پلک بزنه. عصر هم جنازه می رسه خونه. ناهار و شاممونم که عین چیزهاست!
زن به قهر رفته ها!
نه سر داره نه ته!
مهم نیست. اینم اینطور نمی مونه زیاد...
یک بسته آدامس خیلی خارجکی باز کردم. دو سه روز بود مدام دلم آدامس می خواست! الان حال می ده. خدایا شکرت.
می گن آقاهه فقیر بوده، تو خونه ییهو جلو بچه هاش باد معده اش در می ره.
بچه ها شروع می کنند به خندیدن
طرف، یکم تامل می کنه، می گه خدایا این دلخوشی ها رو از ما نگیر!
حالا حکایت ماست! دلخوشی ما هم به یک نصفه آدام است که تو خرت و پرتهای اتاق آبجی خانوم پیدا می شه...
و گاهی پفک!
باورتون می شه؟ مرد گنده واسه خودش پفک می خره! چی توز موتوری دوست داره! چون از بقیه شور تره !
هعی!
خدایا! این دلخوشی ها رو از ما نگیر!