آآآآدم
هیچوقت فکر نمی کردم دلم واسه صدای ناودون،
واسه پوشیده شدن کوه وبیابون با برف
واسه سرما و یخبندون، تنگ بشه!
هیچوقت
تو راه تا می اومدم بارها طوفان گرد و خاک، چنان به ماشینم می خورد که فکر کردم نصف رنگشو از بین برده!
می گفت، همه دعا می کردند بارون بیاد و نمی اومد. فرشته ها از خدا پرسیدند چرا؟
خدا گفت، یک گوشه از این سرزمین خانوده فقیری زندگی می کنه که خونه شون سقف نداره و اگه بارون بفرستم، اونها خیس می شن!
داستان دو خط است. شاید خیلی لوس به نظر بیاد. بخصوص روشنفکرهای نوبلوغ که نه به خدا معتقدند نه نیروهای ماورا، تامل نکرده ردش می کنند منتهی، واقعا سمت داستان نه به خدا نه به ماروا، بلکه به زمین نظر می کنه.
داستان می گه اگه آدمها، یکم آدم تر باشند، اگه به هم کمک کنند و خیر همدیگه رو بخوان، مشکلاتشون حل می شه
فکر کن اگه مسافر کنار جاده اونقدر آدم باشه که وقتی سوارش کردی کارد نذاره بیخ گلوت
و راننده اونقدر آدم باشه که همنوعش رو کنار خیابون ببینه و ارزش قائل بشه براش
یک بخشی از مشکلات حل می شه
اگه هر دو ماشین تک سرنشین، یک ماشین جفت سرنشین بشه
تولید آلودگی نصف می شه
مصرف بنزین نصف
ترافیک نصف
چه بسا مسائل مرتبط با پیری جمعیت و هرم جمعیتی هم حل بشه
منتهی،
به شرطیکه هر تک سرنشین، بخواد و بتونه، یکی رو از زمین بلند کنه!
...
دو ساعتی می شه سرم گیج می ره از خواب. دیدم زوده، مقاومت کردم منتهی، می خوابم کم کم
شب بخیر
اوه اوه این ثائر از اون کتابخونهاست! یک جوابی خصوصی داده آدم می گرخه! خب عمو، خصوصی چرا؟ بذار عمومی همه بخونند شما رو هم.