سواری
تازه برگشتم خونه ام...
مامور سرشماری، با خطی بسیار قشنگ، روی یادداشتی که براش چسبونده بودم رو زنگ، یک کلمه نوشته:
تشکر
حسش کردم! جالب بود.
یک لیوان شربت آب انجیر گذاشته بودم، جاتون خالی...آبادی که میرفتم، همیشه،یک عمر، وقتی میرسیدم، تازه آبجی ها میپرسیدند مثلا، چایی میخوای سماور رو روشن کنیم؟
یا مثلا، شربت آبلیمو میخوای برات درست کنیم؟
تو اولی، اقلا یکساعت طول میکشید تا سماور فس فس کنه و جوش لیاد،
دومی یکم کمتر...
هلاصه، هیچوقت، هیچی، موقع رسیدن آماده نبود واسه ما! حتی بعد از اینکه بهشون گفتم و کلی خندیدند خودشونم منتهی،
هیچکس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت!
حالا، خب، خودم تدارک همچین ساعتی رو دیدم...
یادشون بخیر.
پاهامو دراز کرده ام. تو ماشین کم مونده بود جیغ بزنم! جای تنگ، روانمو بهم میریزه...
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم آبان ۱۳۹۵ ساعت 0:52 توسط آرش
|