خستگی
لاتاری ثبت نام کردم.
الکی!
زیاد کار نداشت. ضرری نداره.
اولین پرتقال امسال رو هم خریدم! خیلی ها دیدم مریض شده بودند. شاید با مصرف پرتقال بشه یکم بیشترسالم موند.
امشب بابام زنگ زد، سراغ گرفت ببینه از تهران برگشتم یا نه.
عجیبه. ما رو به این اداها عادت نداده بودند یک عمر...
همیشه که از خونه می اومدیم، اگه خواهرم باهام بود، زنگ می زدند که رسیدید یا نه
اما وقتی تنها بودم، مطمئن بودند که رسیده ام! کسی زنگی نمی زد!
خخخخخخ!
ای بابا. زندگی، تا دقیقه نود ادامه داره! تا آخر، ملت می آموزند!
خیلی خسته ام. خوابم میاد شدید. تازه برنج خریدم. حالا تا بپزم و بخورم...
+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم آبان ۱۳۹۵ ساعت 20:10 توسط آرش
|